بیا بنشین به پهلویم که تا کامم بسر ﺁید
بگویم راز دل با تو که تا خون از جگر ﺁید
بنالم از دو پهلویی که جان از ﺁن به سوز ﺁمد
گهی ﺁهم به شب ها و گهی دردم به روز ﺁمد
الا ای مشکل ﺁسایم سراغم گر تو در یابی
درونِ بطَنِ قلبِ خود میانِ بی تَب و تابی
فضا ازعطر زلفانت بهر سو رنگ و بو دارد
شقایق در دلِ صحرا ترا در جستوجو دارد
نوایم رقص شب ها شد به چتر ِ ﺁسمان گرد
پی هر سنگ وهر سویِ چو مجنونی روان گردد
تنابِ عنکبوتی را تنیدی تا به رگهایم
به بندِ مهر وعشقِ تو زدم هستی و دنیایم
نگو هرگز که تنهایم دلِ بی سایه بان دارم
اگر دورم زدنیایت مَنم بهرم جهان دارم
بیا ای هم نشین همدم که راهت را زرین کردم
زمین را فرش گل ها آسمان را پر نگین کردم
* * *
جهانش چون دلم تنگ و دلازاری روایم شد
که گامی هم نیامد او بصد غم ها رهایم شد
العین 11/10/2001


